|
...
|
...
و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نباشد
و شایسته این نیست که در کرت های محبت دلم را به دامن نریزم ، دلم را نپاشم
چرا خواب باشم...
داره بارون مي باره...
...
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم؛ تا سهم سایه تا سراغ همسایه
صبوری می کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ، تا مرگ
خسته از دق الباب نوبتم، آهسته زیر لب چیزی، حرفی، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت
مرا نمی شناسد مرگ، یا کودک هست هنوز و یا شاعران ساکتند
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی من هم دوباره عاشق خواهم شد
...
" محمدرضا عبدالملکیان "
با تو هستم...!
مردم اغلب غیر منطقی، نامعقول و خود محورند!
تو به هر حال آنان را ببخش
اگر مهربان باشی ممکن است تو را به داشتن انگیزه های پنهانی و خودپسندی متهم کنند!
* تو به هر حال مهربان باش *
اگر موفق باشی ممکن است دوستان دروغین و دشمنان حقیقی بیابی!
* تو به هر حال موفق شو *
اگر صادق و رو راست باشی ممکن است مردم فریبت دهند!
* تو به هر حال صادق و روراست باش *
آن چه برای ساختنش سال ها وقت صرف کردی،
کسی ممکن است یک شبه نابود سازد!
* تو به هر حال بساز *
اگر شادی و آرامش را یافتی ممکن است به تو حسادت کنند!
* تو به هر حال شاد باش *
" امروز هر چه خوبی کنی فردا اغلب مردم فراموشش خواهند کرد"!!
* تو به هر حال خوبی کن* ...
"Mother Tereza"
"ستاره تنها"
بیا ستاره خوشبخت...
ببین که مردم بی نور مرا به رنگ تو دیدند
به جای مُهره جادو مرا به حلقه کشیدند
کلام پُرنفسم را دو بال تازه شنیدند
میان خویش نشاندند، ولی دگر نپریدند
طنین نغمه قلبم به گمشده ای بود
ببین که گمشده ام را چه ناشیانه تپیدند
برای آن که نبازم همیشه دور نشستم!
ولی به کودک ذهنم چه فاتحانه خزیدند!
ببین ستاره تنها،طمع به بخت من و توست
اگر به دور صدامان همیشه طعمه تنیدند
نگاه تازه من کو میان این همه تکرار
نگین طالع ما را بگو چگونه خریدند!
بدان که حسرت تابش میان بودنشان بود
شعاع روشن مان را اگر همیشه بریدند
منی که مثل ِ کسی ِ نیست میانِ این همه گم شد
بیا که صورت ما را شبیه خویش کشیدند
ببین ستاره بی بخت
به ما چه ساده رسیدند...
" نغمه رضایی"
...
وقتی درخت در راستای معنی و ميلاد
بر شاخه های لخت ، پيراهن بلند بهاری دوخت
با اشتياق رفتم به ميهماني آينه
اما دريغ چشمم چه تلخ تلخ پاييز را دوباره تماشا کرد.....
و ديگر جوان نمی شوم
نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو؛
و ديگر به شوق نمي آيم
نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو!
چه نامرادی تلخي
و دريغا چه تلخ تلخ فرو می ريزم
با سنگينی اين غربت عميق در سرزمين اجدادی خويش
و دريغا چه عطشناك و پريشان پير مي شوم
در بارش اين گستره ی تشويش
در خانه ي خورشيدها،خاطره ها
و دريغا چه بي برگ و بار لال می شوم
در دور دست آن گلها،گمان ها،گفتگوها
و مگر فراموش مي شود سرانجام آن جستجوها و آن چشمه و
چشم انداز آواز و آرزوها
و مگر فراموش می شود آن بهاری كه آمده بود با رقص شكوفه هايش و
وعده ي همان بهار كه در كرامت درختان تابستاني اش
هيچ سبد و سفره ای بي نصيب نخواهد ماند از سرشاری
ميوه های مهربانی اش
و دريغا بر من
چگونه فراموش می شود
سبدها و سفره هايی كه سالهاست
نه سيب را مي شناسد و نه مهربانی را؛
و دريغا بر من
چه لال و بی برگ و بار پير می شوم
در اين سوی ديوارهايی كه از من دزديده اند سيب را
و جان مايه ی سرودهای جوانی را
و ديگر جوان نمي شوم
نه به وعده ی اين بهاری كه آمده است
و نه به وعده ی آن شكوفه های شکستنی
"محمدرضا عبدالملکیان"
...
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامیکه عزت نفس را در خود بکشیم
هنگامیکه دست یاری دیگران را رد کنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده عادت های خویش بشویم
و هر روز یک مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم
یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکشی که
موجب درخشش چشمان ما می شود
و دل ما را به تپش در می آورد
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم
هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم
اگر حاشیه امنیت خود را برای آروزیی نامطمئن به خطر نیاندازیم
اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم
اگر به خودمان اجازه ندهیم
برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگریزیم
... بیایید زندگی را آغاز کنیم!
بیایید امروز خطر کنیم!
همین امروز کاری بکنیم
اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی شویم!
شاد بودن را فراموش نکنیم...
"پابلو نرودا"
مهربانی
مهربانی را بیاموزیم فرصت آیینه ها در پشت در ماندست
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن آشناتر شد
سایه بان از بید مجنون، روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد؛
مهربانی را بیاموزیم!
موسم نیلوفران در پشت در ماندست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی ست
موسم نیلوفران یعنی یک نفر می آید از آنسوی دلتنگی
می شود برخاست در باران؛ دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
دست های خسته ای پیچیده با حسرت
چشم هایی مانده با دیوار
رویا روی؛
چشم ها را می شود پرسید؛
یک نفر تنهاست!
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی آسمان را می شود پاشید
می شود از چشم هایش، چشم ها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از این جا و اکنون شد...
جای من خالیست!
جای من درعشق؛ جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالیست؛
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را
من کجا از مهربانی چشم پوشیده ام!
می شود برگشت!
می شود برگشت و در خود جست و جویی داشت
در کجای کودک 10 ساله در دلواپسی گم شد
در کجا دست من و سیمان گره خوردند!
می شود برگشت...
تا دبستان راه کوتاهی ست
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچک تر از این جا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست می دارم؛
جای من خالیست...
جای من در میز سوم، در کنار پنجره خالی ست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب ها
جای من در چشم های دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالی ست؛
می شود برگشت!
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن!
می شود در سردی سرشاخه های باغ، جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشم ها را می شود آموخت
" مهربانی کودکی تنهاست "
مهربانی را بیاموزیم
مهربانی را بیاموزیم
مهربانی را بیاموزیم...
...
"محمدرضا عبدالملکیان"
بیا برویم روبروی باد شمال!
آن سوی پرچین گریه ها سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه دریا نیست ؛
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام بیا برویم ؛
آنسوی هر چه حرف و حدیث امروز است همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است ؛
می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم ؛
می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ساده قناعت کنیم ؛
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم ؛
من خودم هستم!
بیخود این آیینه را رو بروی خاطره مگیر ؛ هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است ؛
"تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم"...
" سید علی صالحی"
" برای بهترینم ، مریم "
....
....
...
اشتباه از ما بود ؛ اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پروانه می دیدیم
دستهامان خالی ؛ دلهامان پر ؛ " گفت و گوهامان مثلا یعنی ما "!
" کاش می دانستیم هیچ پروانه ای پریروز پیله گی خویش را به یاد نمی آورد "
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم؛
از خانه که می آیی یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است !!
"سید علی صالحی"
...
خسته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته، چشم هایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزو ها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از " من " یادگاری
"قیصر امین پور"